سفارش تبلیغ
صبا ویژن

باران پاییزی در کرج

 

امروز صبح با صدای قطرات باران روی شیشه بیدار شدم. وقتی به سر کار می‌رفتم، خیابان‌ها پر از چترهای رنگی و مردم با لبخندهای پنهان بود. محوطه شرکت زیر باران یک حس خاص داشت؛ بوی خاک خیس خورده و درخت‌هایی که به‌نظر می‌رسید از باران لذت می‌برند. همه جا حال و هوای پاییز بود. قبل تعطیلات کلاس‌ها بحث‌های حسابداری کمی پیچیده شدند، ولی از آنجا که به همکارهای گروهی‌ام نزدیک‌تر شدم، درس هم کمی راحت‌تر به نظر می‌رسید. باران حس آرامشی داد که روز را با انرژی تمام کردم.


اولین روز دانشگاه – شروعی جدید

من هانیه هستم و عاشق نوشتن تجربیاتم برای وبلاگم. یک دانشجوی حسابداری در شهر کرج.

روز اول دانشگاه بود و حس عجیبی داشتم. تا شب قبلش کلی سوال داشتم: کلاس‌ها چطور خواهند بود؟ استادها سخت‌گیرند؟ دوستی پیدا می‌کنم؟ وقتی صبح زود از خواب بیدار شدم، انگار از خواب پر از رویاهایم وارد یک واقعیت ناشناخته شدم. وقتی وارد دانشگاه شدم، فضای بزرگ و شلوغش کمی ترسناک ولی هیجان‌انگیز بود. در کلاس‌ها با چند نفر هم‌کلام شدم و حس کردم که همه مثل من کمی گنگ‌اند اما آماده برای فصل جدید زندگی. استادهای رشته حسابداری خیلی مسلط به نظر می‌آمدند. وقتی به خانه برگشتم، احساس خوبی داشتم. هرچند هنوز کلی چیز برای فهمیدن و عادت کردن باقی مانده.